تبليغاتX
ماهنامه ي دانشجويي
مديريت خوب هنري است كه كارهاي سخت را ساده كند نه آنكه كار هاي ساده را مشكل...
اينو چطوري حلش مي کني؟ فقط يک سؤاله، پس وقت بذار و درباره اش فکر کن.
 
از بچه هاي پيش دبستاني اين سؤال پرسيده شد:
«اتوبوس توي اين شکل به کدوم طرف ميره؟»
 
 
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
 
با دقت به شکل نگاه کن.
مي توني جواب بدي
.
 
.
 
.
 
.
 
.

.
 
.
 
.
 
(جواب هاي ممکن چپ يا راست هست)
درباره اش فکر کن
.
.
.
.
.
 
 .
هنوز نمي دوني؟
.
.
.
.
باشه، من بهت ميگم.
.
.
.
.
.
.
.
بچه هاي پيش دبستاني همگي جواب دادند : «چپ»
.
.
.
 .
.
.
.
وقتي ازشون پرسيدن : «چرا فکر مي کنيد اتوبوس داره به طرف چپ ميره؟»
اونا جواب دادن :
.
.
.
.
«چون تو نمي توني در رو ببيني.»
.
.
.
الآن چه احساسي داري؟؟؟

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و یکم اسفند 1385ساعت 9:52 بعد از ظهر  توسط entezar_soft2004  | 

حضرت آيت الله خامنه‌اي رهبر معظم انقلاب اسلامی، در پی حماسه پرشکوه 24 آذر و حضور افتخار آمیز ملت غیور ایران اسلامی، در پیام مهمی ضمن تشکر از ملت بزرگ ایران تصریح کردند:

روز بيست‌وچهارم آذر يكبار ديگر معني مردمسالاري ديني را به ديرباوران و بدانديشان فهمانيد و حضور پرشور و متراكم قشرهاي عظيم مردم در پاي صندوقهاي رأي، صحنه‌ي نمايش اقتدار و خودباوري و حضور هشيارانه‌ي ملّت ايران شد.


متن پیام به شرح زیر است:


بسم الله الرحمن الرحيم

خداوند قادر متعال را سپاس ميگويم كه ملّت ايران را در آزمون بزرگ ديگري سرافراز كرد و كشوري را كه به پرچمداري اسلام مفتخر است عظمت و ابهتي دوباره بخشيد. روز بيست‌وچهارم آذر يكبار ديگر معني مردمسالاري ديني را به ديرباوران و بدانديشان فهمانيد و حضور پرشور و متراكم قشرهاي عظيم مردم در پاي صندوقهاي رأي، صحنه‌ي نمايش اقتدار و خودباوري و حضور هشيارانه‌ي ملّت ايران شد. نه شرائط جوّي نامساعد روز انتخابات و نه فضاي جنگ رواني دشمنان كه از هفته‌ها پيش از آن با ابزارها و شيوه‌هاي گوناگون براي سرد كردن دلها آرايش داده شده بود هيچيك نتوانست در عزم ملّي خلل وارد سازد. اراده‌ي الهي بر بيــداري مردم، كيد بدخواهان را مغلوب ساخت و برگ ديگري بر دفتر زرين اين ملّت مؤمن و انقلابي افزوده شد. رفتار متين و خردمندانه‌ي مردم و تعهّد و صداقت مسئولانِ دست‌اندركار موجب شد كه اين بار نيز،‌ مردم‌سالاري ديني، از نصاب سالمترين دموكراسيهاي جهان، سالم‌تر و مشاركت مردم از بالاترين نصاب دموكراسيهاي غربي بيشتر باشد.

جهت‌گيري آراء كه نشانه‌ي دلبستگي به مباني انقلاب است و افزايش حضور مردم كه سند حضور پرانگيزه‌ي آنان در صحنه‌هاي اساسي است،‌ به همه‌ي دوستان و دشمنان ملّت ايران در سراسر جهان،‌ پيامي رسا و روشن داد. اين پيام پاسخ شفافي به همه‌ي ترديدافكنيها و وسوسه‌ها است. اين پيام آن است كه ملّت ايران، زنده و پرنشاط و پر اميد، هدفهاي بلند خود را همچنان پي ميگيرد و ميدانها را پي‌درپي درمي‌نوردد، اين ملّت تا دستيابي به حقوق‌حقه‌ي خود از پاي نمي‌نشيند و پيوند خود را با نظام اسلامي كه هدف آن عدالت و عزّت و اقتدار ملّي است،‌ روزبروز مستحكمتر ميسازد.

اينجانب جبهه‌ي سپاس در برابر خداي عزيز و حكيم بر خاك ميسايم و با همه‌ي وجود از ملّت بزرگ ايران تشكر ميكنم. لازم ميدانم از همه‌ي كسان و دستگــاههــایي كه در اين آزمــون بزرگ نقش آفــريدند سپاسگـزاري كنم، از علماي اعلام و مراجع عظام، از دانشمندان و نخبگان حوزه و دانشگاه، از فعالان سياسي و اجتماعي، از دستگاههاي مسؤول برگزاري و نظارت بويژه از شوراي نگهبان و وزارت كشور و مبعوثان مجلس شوراي اسلامي، از رسانه‌ي ملي كه نقشي هنرمندانه و متعهدانه ايفا كرد، از نيروهاي انتظامي و بسيج كه امنيت حوزه‌هاي رأي را عهده‌دار بودند، و از همه‌ي كساني كه با نامزدي يا حمايت از نامزدها بر شور و گرمي انتخابات افزودند.

از خداوند متعال مي خواهم كه منتخبان ملّت را بر مسئوليت‌پذيري و سپاسِ اعتمـاد مردم و عمـل مخلصـانه و بي‌منّت موفـق فـرمايد و روز به روز بر عزّت ملّت ايران بيفزايد،‌ و سلامي از اَعماق دل بر حضرت بقيه‌الله ارواحنافداه كه پيروزي ملّت ايران مايه‌ي شادي قلب مبارك اوست.


والسلام علي عباد الله الصالحين

سيّدعلي خامنه‌اي

28/آذر/1385

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و هشتم آذر 1385ساعت 8:27 قبل از ظهر  توسط entezar_soft2004  | 

كار من هر روز با اينترنت است                           اطلاعاتم به روي ديسكت است

هر چه مي گيرم همه از سرور است                   فايلهاي من درون فولدر است

بايگاني كوچك و كامل شده                               همدم من سيستم عامل شده

ارتباطم با جهان آسان شده                              لينكها اما بلاي جان شده

فرصت ديدار كوه و دشت نيست                         چون دگر وقتي براي گشت نيست

توي گلدان جاي گل تنها گل است                       چون كه تفريحات من در گوگل است

هر زمان مشتاق آهو مي شوم                            وارد گوگل و ياهو مي شوم

من حقيقي نيستم تقليديم                               چون به دنبال كپي از سي ديم

گاه با رافق كمي چت مي كنم                            بعد از آن خود را شماتت مي كنم

كارهايم از سر بي ميلي است                          ارتباطاطم همه ايميلي است

دست و پايم خسته و بي حس شده                  را رفتن خارج از اكسس شده

ورزش از برنامه ها كنسل شده                        ورزشم ويندوز و يا اكسل شده

يا گيري ز سر مجبوري است                           اينهم از الزامات فيبر نوري است

نام من محدود به پسورد گشت                        جمله هايم مختصر چون ورد گشت

شعر بنده در همين جا اند شد                         شعر هم در توي وبلاگ سند شد

حرفهايم را همه فوورايد كن                              هر چه گفتم سيو روي هارد كن

چاره اي جز علم و جز تكنيك نيست                  شكوه هايم انچنان بيسيك نيست

تقديم به مشتريان پراپا قرص اينترنت : برو بچ فكر فردا و ساوالان                  

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و ششم آذر 1385ساعت 5:11 قبل از ظهر  توسط entezar_soft2004  | 

چندی است من حوالی خون پرسه می زنم

دیوانه شدم گرد جنون پرسه می زنم

گم کرده ام تو را و دل ساده ی ترا

تسبیح صادقانه ی سجاده ی ترا

یک حس شاعرانه مرا داد می زند

انگار صد ترانه مرا داد می زند

آن شاعره ی آهنی بی ریا کجاست

دنیا پر از بهانه شده پس خدا کجاست ؟!

ساکت مرا به جنگ صدا می کند کسی

با لهجه ی تفنگ صدا می کند کسی

انگار کوفه کوفه غریبی است در دلم

یک حس و حال غریبی است در دلم

این زخمهای کهنه ی من درد می شکند

درد از آن چه بر سرم اورد می کشند

در ازدحام خاطره گشتیم بارها

هی دور زدیم و پس نشستیم بارها

هیچ کس نگفت چرا خسته می شوید!!!!

فرهاد کوه کند و شما خسته می شودید ؟!!!!!

ای ناله های خسته ی کارون ندیده ها

ای خفتگان جزیره ی مجنون ندیده ها

از عشق و از عاطفه سهمی نمانده است

جز خاطرات وحشی زخمی نمانده است

...................................................

...................................................

من بازهم حوالی خون پرسه می زنم

دیوانه شدم گرد جنون پرسه می زنم

+ نوشته شده در  پنجشنبه نهم آذر 1385ساعت 10:40 بعد از ظهر  توسط entezar_soft2004  | 

چند سال پیش در یک روز گرم تابستان پسر کوچکی با عجله لباسهایش را درآورد و خنده کنان داخل دریاچه شیرجه رفت . مادرش از پنجره نگاهش میکرد و از شادی کودکش لذت میبرد .
 مادر ناگهان تمساحی را دید که به سوی فرزندش شنا میکند.
 مادر وحشت زده به سمت دریاچه دوید و با فریاد پسرش را صدا زد . پسر سرش را برگرداند ولی دیگر دیر شده بود ....
 تمساح با یک چرخش پاهای کودک را گرفت تا زیر آب بکشد . مادر از راه رسید و از روی اسکله بازوی پسرش را گرفت .
 تمساح پسر را با قدرت میکشید ولی عشق مادر به کودکش آنقدر زیاد بود که نمیگذاشت او بچه را رها کند . کشاورزی که در حال عبور از آن حوالی بود , صدای فریاد مادر را شنید , به طرف آنها دوید و با چنگک محکم بر سر تمساح زد و او را کشت .
 پسر را سریع به بیمارستان رساندند . دو ماه گذشت تا پسر بهبودی مناسب بیابد . پاهایش با آرواره های تمساح سوراخ سوراخ شده بود و روی بازوهایش جای زخم ناخنهای مادرش مانده بود .
 خبرنگاری که با کودک مصاحبه میکرد از و خواست تا جای زخمهایش را به او نشان دهد .
 پسر شلوارش را کنار زد و با ناراحتی زخم ها را نشان داد , سپس با غرور بازوهایش را نشان داد و گفت : این زخم ها را دوست دارم , اینها خراش های عشق مادرم هستند ....
+ نوشته شده در  چهارشنبه هشتم آذر 1385ساعت 4:27 قبل از ظهر  توسط entezar_soft2004  | 

خانم بتول قره پور

انتخاب به جا و شایسته ی خواهر گرامیتان خانم زینب قره پور را جزء ده زن توانمند ایران از سوی سازمان جوانان کشور خدمت شما و خانواده ی محترمتان و خصوصا جامعه ی علمی و فرهنگی و

 ورزشی کشور تبریک می گوییم و برای شما و ایشان ارزوی پیروزی و شادکامی داریم  

از طرف جمعی از دوستان

+ نوشته شده در  دوشنبه ششم آذر 1385ساعت 11:28 قبل از ظهر  توسط entezar_soft2004  | 

+ نوشته شده در  دوشنبه هشتم آبان 1385ساعت 8:48 بعد از ظهر  توسط entezar_soft2004  | 

سلام .. من گفتم که بازم دارم براتون.. یه کار عالی دیگه برای رد مزاحم

 تلفنی  

با استفاده از کدزیر وقتی از شماره ای به موبایل شما زنگ می زند ، اگر نخواهید جواب بدهید  با استفاده از رد تماس تلفن را دایورت کرده به شمارهای دیگر مثل 199 یا 118، ...   

code : *67*021119#  ر د تماس = دایورت روی 119

decode : #67#

البته اگر بخواهید بر روی شماره ای دیگر رد تماس کنید  به جای سه عدد آخر (119)  شماره مورد نظر  خود را بنویسید 

+ نوشته شده در  چهارشنبه سوم آبان 1385ساعت 11:9 بعد از ظهر  توسط entezar_soft2004  | 

لاله از ورودي هاي جديد خوابگاه بود و از اونجايي كه از ظاهرش هم معلوم بود دختر ساده و يه كم ترسو بود ما هم كه .... خدا گرگ بيابون رو هم محتاج ما نكنه كه حتي يه لنگه كفش كهنمون رو هم بهش نمي ديم چه برسه كه براش خيرات كنيم !

ماجراي ترسو بودن لاله رو موقعي فهميدم كه يك شب تو خوابگاه داشتيم در مورد احظار روح چند شب پيش حرف مي زديم :

-       خلاصه ازش پرسيديم روح خبثي يا مومني ؟ گفت مومنه هستم . هر سوالي كه ازش مي پرسيديم با حركت دادن نعلبكي روي حروف نشونمون مي داد و ....

در همين موقع لاله داد زد: جون مادراتون ول كنين به خدا ديگه دارم ديونه مي شم .اين دختر خاله ي شرور ما كه تازه فهميده بود دوست عزيزمون مبتلابه بيماري غير واگير دار ترس هستن همين طور از پشت سر رفت و چراغها رو خاموش كرد و گفت : هووووووووووو

و لاله و جيغ و داد وتب و لرزو ... بيمارستان !!

تازه ساعت 3 بعد از نصف شب بود كه از بيمارستان اومديم و لاله رو به زور امپول خوابونديم و... تازه مي خواستيم كفه ي مرگمونو بذاريم كه صدايي با اين عنوان شنيده شد : تاپ ... اين صدا تقريبا براي بچه هاي خوابگاه اشنا است خصوصا كه ورودي جديد نا اشنا به تخت خواب هاي دو طبقه بيان و رو تخت بالا هم بخوابن .بله صداي سقوط ازاد سركار خانم لاله بود . من كه به هيچ عنوان حاضر نبودم از رخت خوابم بيام بيرون داد زدم : خاك تو سرت عوضي نتونستي يه چند ساعت خودتو رو تخت بند كني ؟؟

لاله كه ظاهرا خيييييييلي خجالت كشيده بود گفت : نه بابا پرت نشدم خودم خوشم اومد بپرم .. بالش رو برداشتم گذاشتم رو سرم و گفتم اره جون عمت .دختر خاله هم كه انگار با ورود تازه وارد خدا به جوونيش رحم كرده بود و شفاش داده بود مثلا خواست خوبي كنه و به دوستونه اب بده . چرخيدن در روي پاشنه همان و فرياد يا امام حسين لاله هم همان .....

مثل اين كه وضعيت قرمز در زمان جنگ اعلام شده باشه همه از تختا مون پريديم پايينو چراغها رو روشن كرديم و با رنگ پريده و چشم چپ و دهن كج لاله خانم مواجه شديم . بعد از كلي اجراي مراسم با شكوه تقصير تو بود ياپيشي يا دادمدا باجا.. دختر خاله به هال تبعيد شد و لاله رو تخت اون خوابيد تازه نيم ساعت از استراحت ناقصمون نگذشته بود كه بازم لاله ي جيجر داد زد : زلزله .. زلزله .. اين يكي دقيقا عينهو ماجراي چوپان درغگو بود . تازه مي خواستيم دعواش كنيم كه لال شه تا ما بخوابيم كه..

ديديم بچه هاي طبقه ي 3 داره مي ريزن پايين و داد مي زنن :گاز منفجر شده....... يه كم گوش دادم و بعد .. لا اله الا الله .. آخر الزمان شده گويا ... زلزله از ازنوع هوايش .. ديگه سقف داشت پايين مي اومد عين سياهي لشكرهاي فيلم هاي سينمايي دراين گير و دار دنبال يه چادر گشتيم بلكم بتونيم حجاب كاملمونو رعايت كنيم ودر ريم تو خيابون .تو اين گيرو دار ديدم دختر خاله يه چادر اشناسرش كرده و داره از پله ها بالا ميره عینكمو ميزان كردم و .. ديدم چادر مال منه! ديگه كاري از دستم بر نمي اومد جز اين كه پر پر شدن چادرموزير اوار زلزله ي خوابگاه ببينم . خلاصه همه ريختيم دم در و داشتيم اماده مي شديم داد بزنيم و از يكي كمك بخوايم كه ديدم دختر خاله داره از اون بالا هر و هر به ريشون مي خنده و داد مي زنه : آي خاك بر سر احمق همتون كنن .. لوله ي ابگرمكن تركيده .. بعد از اون همه ي بچه ها سعي مي كردن يه جوري ماجراي فرارشونو به يكي ديگه ربط بدن و بگن مثلا براي برگردوندن اون يكي اومده بودن.. ولي اين وسط ما مونده بوديم و لاله ي نترسمون كه هي دستاشو نشون مي داد و مي گفت : واي ببين دستام چقدر مي لرزه .. رنگ صورتمو ببين عين گچ شدم .. دستام يخ كرده .. واي سرم ......

خلاصه اون روز با بچه هاي خوابگاه يه ترس حسابي مهمون شديم و فردا توكلاس مالي همه ي دخترا داشتن چرت مي زدن ..

بعد ها لاله اعتراف كرد كه اون روز از تخت افتاده بود پايين و مابين زمين و هوا به هوش اومده بود و فهميده بود داره سقوط مي كنه ..

 

-       توجه : شخصيت داستان اسم واقعيش اون نيست يعني لاله نداريم اما يه مونتاژشو دارم .

-       لعنت به كسي كه اين داستان رو بخونه و نخنده . 

    

    

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و ششم مهر 1385ساعت 3:13 قبل از ظهر  توسط entezar_soft2004  | 

حتما براتون پيش اومده كه وقتي وارد مسنجر مي شيد ، دوست نداريد يه نفر يا شخص خاصي شما رو فعال ببينه و دوست نداريد با اون چت كنيد ولي اون هي گير ميده و از اين چيزا ...

با اين ترفندي كه من مي گم ميتونيد براي كسي كه بهتون گير ميده يا براي فرد خاصي invisible باشيد تا اون فرد ديگه شما رو در حالت فعال نبينه و بهتون گير نده .

خوب براي اين كار صفحه ي PM شخص مورد نظر رو باز كنيد و از منوهاي بالاي پنجره ي PM به يكي از آدرس هاي زير بريد :

 Contact  > Contact Options  > Stealth Settings

یا

 Actions  > Contact Options  > Stealth Settings

بعد گزينه ي Permanently Offline رو انتخاب كنيد .

از اين به بعد شخص مورد نظر هميشه آي دي شما را در حالت invisible مي بيند .

براي برگرداندن به حالت عادي به همان آدرس مي رويد و گزينه ي Online رو انتخاب مي كنيد .


بازم دارم براتون... منتظر باشين
+ نوشته شده در  شنبه پانزدهم مهر 1385ساعت 10:12 بعد از ظهر  توسط entezar_soft2004  | 

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه سیزدهم مهر 1385ساعت 0:55 قبل از ظهر  توسط entezar_soft2004  | 

سلاااااااااااااااااااااممممممممممممممممع - اینم ترمزش-

این دفعه اومدم زودتر از حسن شاهبازی عید نیمه ی شعبان رو به همتون تبریک بگم

آخه می دونین اون تا حالا به ما فرصت نداده ما به شما عید رو تبریک بگیم  دوتا تبریک هم تو یه بلاگ

یه کم خییییییییییلی خنده داره .  در هر حال عزیزان عیدتون مبارک  صد نیمه ی شعبان به این

نیمه ی شعبان  

بچه های نشریه ی عیدتون مبارک ... خلاصه جا داره به برو بچه های ساوالان که خییییییلی اذیتم کردن

هم این عید بزرگ رو تبریک بگم و بنده یعنی انتظار سافت امروز یعنی ۱۴ شهریور رو به عنوان روز جهانی

" دشمنی رو فراموش کن" اعلام می کنم لطفا به نظرم احترام بذارین   - داخل پارانتز من دیروز

نیومدم چون دیروز ۱۳ بود و خییییلی نحس  پارانتز بسته -در ضمن اگه براتون ممکنه که

می دونم ممکن نیست این مطلب پایینی رو هم بخونین اخه خیییییلی خوشحال می شم

عید بر عاشقان مبارک باد    عاشقان عیدتان مبارک باد

+ نوشته شده در  سه شنبه چهاردهم شهریور 1385ساعت 0:6 قبل از ظهر  توسط entezar_soft2004  | 

 

یا مهدی .... بازهم گرفته بوی ترا خلوت خزانی من

این بار دل از کعبه و بتکده می کنم و رو به تو نیازهای کویرم را عربده می کنم . دوست دارم به لهجه ی

رهگذران کوچه های غربت با تو سخن بگویم ..... بازهم یکی بود و یکی نبود ... بازهم سیب ، بازهم

بادبادك .... باز پر پر شدن پرندگان و مرگ عشق ....

اين درد به غارت چه آمده است ؟؟؟ دل را مي كشد و احساس را ... بهار را ... و گلدانها را ................

صحبت از پژمردن يك برگ نيست . مي گويم جنگل را به آتش كشيده اند! نمي گويم گلي پر پر شده

است مي گويم گلستان پژمرده است .

دلم عزادار مرگ عشق است ... ديگر ازمحبت حرفي نمانده است . حرمت عاشقي را مي شكنند آنان

كه هر گزعاشق نبوده اند ... روشنايي عشق كجا و دل تاريك آنان كجا ؟؟!

دلم مي گيرد ازاسكندرهايي كه پاپيون مي بندند و زانواني كه با خاك اشنا نيستند .. دلم مي گيرد از

آنان كه مويشان  را از فرق سر مي شكافند و از آنان كه براي تاراندن شرم مسلمان بودن نشان صليب به

گردن مي اويزند .

مولا دست به دامان كه مي توانم باشم جز تو ؟؟؟!!!  پشت اين پنجره ها كسي هست كه مي خواهد 

گلها را به دست باد بدهد .. باد شعرها را مي برد و نامردمي عشق را ... از كدام شعر بگويم ؟؟؟ از كدام

مردمي ... از كدامين پنجره هاي باز رو به خدا ....

از كدام احساس .....آه ..  كاش زخمها جاني بگيرد كاش .......... كاش طوفاني بگيرد كاش ...  

+ نوشته شده در  دوشنبه سیزدهم شهریور 1385ساعت 11:33 بعد از ظهر  توسط entezar_soft2004  | 

JavaScript Codes